|
|
|
|
|
سلام
من مدتي نبودم .....بابا مامانم منو برده بودن ديلم.....عروسي دختر عمه م.....كه بابام دائيشه...... خيلي خوب بود.....خيلي خوش گذشت.....همه دختر و پسر عمو ها م و دختر و پسز عمه هام رو ديدم.. چه رسم و رسوم قشنگي دارن ......چه لباسهاي محلي ...... بايد باشيد و ببينيد.....اين يكي از عكساي من تو عروسيه.....البته بابام عكس خودشو غيب كرده.....من بغل بابام هستم.....
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط بابای آرمینا
|
|
||
|
|
|
|
|
اين كار بابامه...... شما هم اگه بخواين بابام ميتونه از اين كارا براتون انجام بده.....
بابام ميگه : اينا عكسهاي ۲۰ روزه منه......
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 1:28 قبل از ظهر توسط بابای آرمینا
|
|
||
|
|
|
|
|
بابام ميگه : من و باباي هستي از بچگي با هم دوست بوديم و هنوز هم با هم دوستيم...... بابام ميگه : تو و هستي و برديا هم مي تونين برا هميشه با هم دوست باشين...... بابام ميگه : برو بخواب تو هنوز بيداري ...... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 1:23 قبل از ظهر توسط بابای آرمینا
|
|
||
|
|
|
|
|
من به همه ی دختر عمو هام سلام می کنم..... خیلی دوست دارم یکی یکی تونو از نزدیک ببینم
بابام میگه چندتاشون تو شهر یزد زندگی می کنن .... اسماشون فاطی ، فروغ و سپیده ست ......یه پسر عمو هم یزد دارم که اسمش محمده ..... خیلی دوستون دارم ...... بابام میگه یه روز می برمت یزد...پیش دختر عموهات........پس منتظرمون باشین...... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط بابای آرمینا
|
|
||
|
|
|
|
|
روز هفتم آذر يعني دو روز پيش دختر من آرمينا ، ۷ ماهه شد.....بله ۷ ماه گذشت ، هفت ماه شيرين و به يادماندني .
دخترم هفت ماهگي ت مبارك |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط بابای آرمینا
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط بابای آرمینا
|
|
||
|
|
|
|
|
من آرمينا هستم ، يه دختر ۷ ماهه ، چيه تعجب كردين ؟ آره من از الان برا خودم وب لاگ دارم......
مي خواستم بگم كه من چهار تا خاله دارم .......اسماشون چيه ؟ باشه بهتون ميگم : زهره ، ليلا ، فاطمه سادات و منصوره كه كاراته بازه .....و منو خيلي دوست داره و منم دوسش دارم....همشونو دوست دارم.....
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط بابای آرمینا
|
|
||
|
|
|
|
دختر من آرمينا خانوم
اينجا ۴ ماهشه... الان اين لپاش يه كم آب شده |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط بابای آرمینا
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط بابای آرمینا
|
|
||