|
|
|
|
كدومش منم؟ اگه گفتین ؟.... اون وسطی مامانمه
هر کاری که می کنم نمی تونم این خرسها رو بگیرم می خوام باهاشون بازی کنم ، نمی شه . وایسین خرسهای مهربون ...... وایسین
من اوشلم (خوشکلم ) ...... بابام زشته
تمام کارم به خاطر یه بی احتیاطی کوچیک خراب شد بیشتر عکسهایی که می خواستم بزنم پاک شد و همین چند تا موند اما درستش می کنم . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط بابای آرمینا
|
|
||
|
|
|
|
|
بله آرمینا خانوم و درسا خانوم دوتایی ۷ اردیبهشت به دنیا اومدن. باید وقتی که این دوتا همدیگه رو میبینن رو ببینید چقدر بامزست آرمینا آرومه و فقط درسا رو نگاه می کنه درسا یه خورده شلوغ تره . آرمینا رو باید انقدر باهاش بازی کنی تا برات بخنده اما دیگه دخترم بزرگتر که شده خنده رو تر هم شده با این حال درسا خنده رو تره و زود برای همه می خنده خیلی دختر بامزه ای .عین دوقلو ها که توی بعضی چیزا این یکی از اون یکی جلوتره این دوتا هم همون جور هستن مثلاْ آرمینا زودتر شروع به چهار دستوپا رفتن کرد یا درسا زودتر از آرمینا دنون درآورد این دوتا دختر توی یه چیز خیلی باهم تفاهم دارن اون هم توی غذا خوردنه غذایی که براشون درست می کنیم طبق اون چیزی که دکتر گفته رو نمی خورن عوضش غذاهای دیگه رو خوب می خورن .میبینید بچه ها با وجود اینکه کوچولو هستن اما مزه غدا هارو خوب تشخیص میدن که کدوم خوشزه تره ای دخترتای شیطون دوستای خوبی برای هم باشید عزیز دل مامان دوست دارم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 8:57 قبل از ظهر توسط بابای آرمینا
|
|
||
|
|
|
|
|
رفته بودم توی وبلگهای مختلف و مطالب درج شده توی آنها رو می خوندم که یه وبلاگی رو دیدم به اسم حس قشنگ مادری اسم قشنگی بود با خوندن اسمش یاد خودم افتادم و حسی که به خودم دست داده بود فکر کردم بد نیست من هم از حس مادریم بگم خوبه یادگاری برای آرمینا می مونه یه صبح قشنگ بهاری بود که آرمینای ما به دنیا اومد . اون روز صبح من هم خسته از بی خوابی شب قبل بودم و هم استرس اتاق عمل رو داشتم توی خودم بودم که پرستار صدا زد و گفتش که حاضر باش من که دیگه دل توی دلم نبود نمی دونستم باید چه کار کنم خلاصه سرتون رو در نمی یارم منو بردن اتاق عمل من بیهوشی موضعی بودم وقتی که آرمینا به دنیا اومد دیدمش اول صدای گریشو بعد هم خودشو پرستار به محض دیدن آرمینا زود گفت چانش چال داره شبیه مادرشه بعد دیگه چیزی نفمیدم و بیهوش شدم وقتی به هوش اومدم تونستم بهتر ببینمش و ببوسمش باورم نمی شد که صاحب دختری به این نازی و خوشکلی شده باشم چشماش باز بود و نگاه می کرد خیلی ساکت و آروم بود شبها که اکثر بچه ها گریه می کردن دختر ناز من یا خواب بود یا داشت از توی تخت شیشه ای بیرون رو نگاه می کرد نمی دونین توی تاریکی اتاق چشماش چه برقی می زد عین چشای گربه توی تاریکی بود وقتی که نگاش می کردم یه حس خوبی داشتم با وجود تمام دردی که داشتم یه جورایی بهم آرامش می داد آرامش ما روز به روز بزرگ و بزرگتر می شه و دوست داشتنی تر تازگیها یاد گرفته که دست بزنه وقتی که باش بازی می کنیم برامون می خنده و دست می زنه واقعاْ بعد از کلی مشغله کاری یه نوع آرامش هستش برای ما مامان آرمینا . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط بابای آرمینا
|
|
||
|
|
|
|
|
نی دونم اما هرچی که فکر می کنم که در مورد چه موضوعی براتون بنویسم هیچی به ذهنم خطور نمی کنه بیشتر دوست دارم بخونم تا بنویسم از نوشتن اونهم در مورد موضوعی که نمی دونم چی هست و باید تازه فکر کنی که در مورد چی بنویسی اصلاْ خوشم نمیاد آدم می مونه که در مورد چی بنویسه خوش بحال آنهایی که دست به قلم خوبی دارن الان چند ساعتی که من اومدم توی اینترنت و می خوام برا آرمینا مطلب جدیدی از خودم در وکنم اما نمی دونم در مورد چی بنویسم خواهش می کنم بگین که از چه بنویسم بهتره از کجا بگم بهتره . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 9:13 قبل از ظهر توسط بابای آرمینا
|
|
||
|
|
|
|
|
چه شبي داشت دخترم .... شب يلدا.... مريض بود.....دندوناش درد ميكرد.....سرما خورده بود......خيلي سخت نفس مي كشيد... و واقعاً اون شب طولاني ترين شب بود براي آرمينا.......عكس بالا قبل از مريضيشه |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط بابای آرمینا
|
|
||