|
|
|
|
|
همسرم .... رنگین کمان زیبایی که از نور ساخته شده ای ... وقتی تو ظاهر می شوی بهشت گشوده می شود ... و بر فراز تو .. فرشته هایی نزدیک می شوند ... و میخوانند : " رنگین کمان ، رنگین کمان ... لبخند خداوند اینجاست "
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط بابای آرمینا
|
|
||
|
|
|
|
بدون شرح
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط بابای آرمینا
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز ديگه يه فرصت كافي پيدا كردم كه بيام و وبلاگ رو آپديت كنم ... آرميناي ما كم كم ميخواد سر از همه چي دربياره .... همه چي رو وارسي مي كنه .... اگه اسباب بازيهاش رو دستمون بگيريم ...حسودي ميكنه .... وروجك رو ميذاريمش تو استخر توپش ... دوباره مياد بيرون .... كم كم داريم وسايل خونه رو جمع مي كنيم ... نه... نميخوايم خونه رو عوض كنيم ... از دست اين آرمينا خانوم همه چي رو جمع كرديم... دو تا دندون پاييني در اومدن ... همه چي رو ميخواد بخوره و گاز بزنه ...اگه يه لحظه ازش غفلت كنيم يه تيكه از چيزي كه تو دستشه رو كنده .... روز جمعه گذشته خونه بابا بزرگش بوديم ... تو باغشون چندتا عكس ازش گرفتم ... بعدش هم آورديمش خونه ... اينجا هم چندتايي ازش گرفتم ....ديروز هم برديمش تو اتاقش ... با اسباب بازيهاش ..... خودتون ببينيد چيكار ميكرد با اينا.... ديگه اينا عكسهاي جديدش هستن ....
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 7:14 قبل از ظهر توسط بابای آرمینا
|
|
||
|
|
|
|
|
دخترم ... چگونه مي توانم كمكت كنم كه ببيني ؟ بيا تو را روي دوشم بنشانم... آن وقت دورتر از من مي بيني... آن وقت بجاي هردومان مي بيني ... به من بگو چه مي بيني ؟ ... دخترم 10 ماهه شد ... نه ...نه ... نه اينكه ما ماه به ماه ميايم و اين وبلاگ رو آپديت مي كنيم... نه ..... از لطف همه ممنون ... ببخشيد دير شد.. مي خواستم چندتا عكس جديد از آرمينا بذارم فكر كردم بهتره از عكسهايي كه با موبايل ازش گرفتم بذارم ...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط بابای آرمینا
|
|
||