تبليغاتX
آرامش ما

آرمينای ما آرامش ماست و آرامش ما آرمينای ماست

بعد از تموم شدن هر روز کاری که به خونه می خوام برگردم توی راه برگشت تنها کسی که تمام فکر منو به خودش مشغول می کنه آرمیناست نمی دونین وقتی که به خونه بر می گردم و مامانم صداش می کنه که آرمینا بیا مامان اومده گاهی اوقات هم منو به اسم کوچیکم صدا می زنه چطوری هر کجا که باشه خودش رو به طرف درب ورودی میرسونه و همین طور که می خنده روی زانوهای کوچیکش چهاردستو پامیاد که به من برسه نمی دونین که اون لحظه چه حسی به من دست میده انگار تمام خستگی های تنم همه پرواز میکنن ، نمی دونم چطور بگم انگار اون لحظه تمام دنیا رو به من دادن وقتی که بغلش می کنم خودشو به من می چسبونه و برای چند دقیقه ای هم سرش رو روی شونم می زاره بعدش هم برمی گرده و منو با اون چشمای گرد و قشنگش نگاه می کنه . که مامان باز که دیر اومدی خونه آخه من چقدر منتظر تو بمونم ، راست می گه خوب آخه من هم تقصیری ندارم بعضی اوقات مجبورم و تمام این کارهایی رو هم که انجام می دم به خاطر خود آرمیناست مجبورم گاهی اوقات اضافه کار بایستم مجبورم گاهی اوقات قبل از اومدن به خونه با بابا بریم و یک سری کارهای عقب افتاده رو انجام بدیم . اما روزهای تعطیل رو فقط توی خونه و با آرمینا می گذرونم .

نمی دونین چقدر حرف برای گفتن دارم اون هم از آرمینای کوچیکمون که دیگه داره برای خودش خانمی می شه . اون وقع که تازه به دنیا اومده بود و همه می گفتن به سلامتی مبارک و از این حرفهای روزمره تا می گفتن که انشاالله عروسیش دلم می گرفت ، نه نه نه فکر بد نکنین نه اینکه دلم نمی خواد که دخترم عروس بشه از اینکه یه روزی می خواد از پیشم بره دلم می گرفت . اونقدر که وقتی که نگاهش می کردم نا خودآگاه گریه می کردم و به باباش می گفتم چرا به دخترم هنوز به دنیا نیوده می گن انشاءالله عروسیش باباش می گفت مگه بده می گفتم نه ولی من دلم نمی خواد به این زودی به فکر رفتنش باشم حالا فعلاً بگن انشاءالله دانشگاه رفتنش تا بعد هم خدا بزرگه باباش هم می خندید و می گفت باشه هرچی که توبگی .

درست 9روز دیگه اولین سال تولد یه دونه دخترمون آرمیناست و منو بابا دائم به فکر این هستیم که جشن تولد دخملکمون رو چطوری بگیریم اول می خواستم که یه مهمونی مفصل باشه فکرش رو که کردم و به قول مامانم اون که هنوز چیزی از تولد و مهمونی نمی فهمه بذار یه خورده بزرگتر بشه که خودش هم بفهمه که دورو برش چه خبره و چی می گذره . نمی دونم فعلاً موندم که چه کار کنم شاید هم یه کیک خوشکل سفارش بدم و آرمینا رو ببرم آتلیه و چند تا عکس خوب ازش بگیرم و یه مهمونی چند نفره خودمونی بگیرم ، آره شاید این بهترین راه باشه .

(نمی دونم دوستان خواهش می کنم منو راهنمائی کنید .)

 

آرمینای ما در حال حاضر دوتا دندون بالا و دوتا پایین داره یاد گرفته که چند ثانیه ای رو بدون کمک وایسه وقتی بهش میگیم آرمینا گریه الکی کن الکی گریه می کنه و خلاصه کلی شیرین کاری های دیگه ..............

نمی دونین چقدر قشنگه و چقدر زیباست که ببینی که فرزندت موجودی که از گوشت و پوست و خون خودته چطوری بزرگ می شه چطوری راه می ره چطوری حرف می زنه وووو...........................

گاهی اوقات به باباش می گم یادته پارسال این موقع چه خبر بود چه دلهره عجیبی داشتیم  چه روزایی بود دخترک ما اولین نوه خانواده مادری بود برای همین خیلی زود خودشو توی دل بابا و مامانم جا کرد و خواهرام که نمی دونستن براش چه کار بکنن مخصوصاً خواهر کوچیکه که آرمینا رو خیلی خیلی دوست داره الان هم  اتاق آرمینا پر شده از نقاشی های رنگارنگ خاله منصوره .

یا به قول قدیمیها(( بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین )) 9روز دیگه دقیقاً ساعت 11روز 7 اردیبهشت آرمینای ما یک سالش میشه

از حالا تا 9 روز دیگه آرمینا خانوم تولدت مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط مامان آرمينا  | 

چند وقت پیش یکی از دوستان دوربین عکاسی حرفه ای خودش رو آورد و چند عکس سیاه و سفید از آرمینا گرفت .. با تشکر از دوست بسیار عزیزم آقای بهادری اصل تعدادی از عکساش رو اینجا میذارم..

اینم عکساش ...

امیدوارم آینده دخترم ، همیشه رنگی و پر از شادی و شور و احساس باشه ....

خوشحال از چند ثانیه سر پا ایستادن

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

دو تا عكس براي دوستان آرمينا

هيس س س س ....

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

نوروز آمد

امسال جشن نوروز رو با وجود آرميناي كوچولو در كنارمون جشن گرفتيم...

اولين حضور و و اولين جشن و اولين عيدي ها و ....

چقدر خوشحال بود .. انگار اونم ميدونست كه لحظات حساسي داره سپري ميشه ...

بالاخره سال تحويل شد و سال جديد آغاز شد ....

فرا رسيدن نوروز رو به همه شما تبريك مي گم ... اميدوارم سال خوبي را در كنار خانواده سپري نماييد...

يه عكس از آرمينا در كنار سفره هفت سين ...

سال نو مبارك

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 1:48 قبل از ظهر  توسط بابای آرمینا  |