|
|
|
|
|
بعد از تموم شدن هر روز کاری که به خونه می خوام برگردم توی راه برگشت تنها کسی که تمام فکر منو به خودش مشغول می کنه آرمیناست نمی دونین چقدر حرف برای گفتن دارم اون هم از آرمینای درست 9روز دیگه اولین سال تولد یه دونه دخترمون آرمیناست (نمی دونم دوستان خواهش می کنم منو راهنمائی کنید .) آرمینای نمی دونین چقدر قشنگه و چقدر زیباست که ببینی که فرزندت موجودی که از گوشت و پوست و خون خودته چطوری بزرگ می شه چطوری راه می ره چطوری حرف می زنه وووو........................... گاهی اوقات به باباش می گم یادته پارسال این موقع چه خبر بود چه دلهره عجیبی داشتیم چه روزایی بود دخترک ما اولین نوه خانواده مادری بود برای همین خیلی زود خودشو توی دل بابا و مامانم جا کرد و خواهرام که نمی دونستن براش چه کار بکنن مخصوصاً خواهر کوچیکه که آرمینا رو خیلی خیلی دوست داره الان هم اتاق آرمینا پر شده از نقاشی های رنگارنگ خاله منصوره . یا به قول قدیمیها(( بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین )) 9روز دیگه دقیقاً ساعت 11روز 7 اردیبهشت آرمینای ما یک سالش میشه از حالا تا 9 روز دیگه آرمینا خانوم تولدت مبارک |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 4:44 بعد از ظهر توسط مامان آرمينا
|
|
||
|
|
|
|
|
چند وقت پیش یکی از دوستان دوربین عکاسی حرفه ای خودش رو آورد و چند عکس سیاه و سفید از آرمینا گرفت .. با تشکر از دوست بسیار عزیزم آقای بهادری اصل تعدادی از عکساش رو اینجا میذارم..
اینم عکساش ... امیدوارم آینده دخترم ، همیشه رنگی و پر از شادی و شور و احساس باشه ....
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط بابای آرمینا
|
|
||
|
|
|
|
|
دو تا عكس براي دوستان آرمينا
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط بابای آرمینا
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 1:43 قبل از ظهر توسط بابای آرمینا
|
|
||
|
|
|
|
|
نوروز آمد
امسال جشن نوروز رو با وجود آرميناي كوچولو در كنارمون جشن گرفتيم... اولين حضور و و اولين جشن و اولين عيدي ها و .... چقدر خوشحال بود .. انگار اونم ميدونست كه لحظات حساسي داره سپري ميشه ... بالاخره سال تحويل شد و سال جديد آغاز شد .... فرا رسيدن نوروز رو به همه شما تبريك مي گم ... اميدوارم سال خوبي را در كنار خانواده سپري نماييد... يه عكس از آرمينا در كنار سفره هفت سين ...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 1:48 قبل از ظهر توسط بابای آرمینا
|
|
||