|
|
|
|
|
مامان عزیزم ...
مادر خوبم .... منم این روز رو بهت تبریک بگم .... از روزی که بدنیا اومدم تا به امروز دیدم که چه زحمت هایی برام می کشی .. ولی هنوز زبون باز نکردم که بتونم ازت تشکر کنم ... دیدم که چه شب هایی رو تا صبح با من بیدار بودی .... ولی من با نگاهام ، با خنده هام ، با این ادا و اطوارها می خوام که خستگی رو از تو دور می کنم .... من میدونم تو هر روز میری سر کار ، از صبح تا غروب ... وقتی بر می گردی خونه باید به من برسی ، منو ببری بیرون ، برای چیزهایی که میخوام و اشاره می کنم بخری ، تر و خشکم کنی .... مهمان که داشته باشیم ، باید به اونا هم برسی ، کارهای خونه هم که هست ... ولی تو با صبوری و لبان همیشه پر از خنده ات ، همه ی کارها رو بدقت و بخوبی انجام میدی .... مادر ... مامان عزیزم ... فقط می تونم بگم دوستت دارم... خیلی زیاد... بزرگ که شدم ، امیدوارم بتونم دختر خوبی برات باشم و از همه ی زحمت هایی که برام کشیدی بخوبی تشکر کنم ... دوستت دارم مامان..
دخترت آرمینا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 5:32 بعد از ظهر توسط بابای آرمینا
|
|
||
|
|
|
|
|
اول سلام
دوم از اینکه این چند وقت نتونستم بیام و مطلب جدید بنویسم به خاطر یکسری مشکلات کاری و همچنین نداشتن اصل کاری یعنی ساعت اینترنت بوده و دیگه اینکه به فکر هستم حتماْ براتون می نویسم مطلب برای نوشتن زیاد دارم اما وقت ندارم امیدوارم که توی این هفته مشکل اینترنت ما هم حل بشه و من بتونم راحت تر به وبلاگ سر بزنم باز هم از همه شما دوستان عزیزم که به وبلاگ آرمینا سر می زنید و برامون کامنت های زیبا می گذارید ممنون و متشکرم . مامان آرمینا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 4:38 بعد از ظهر توسط مامان آرمينا
|
|
||
|
|
|
|
|
( این نوشته ها رو با زبون بچگی بخونین )
از اون جائیکه بابا و مامانم قرار نیست که وبلاگ منو آپدیت کنن ، خودم تصمیم گرفتم که بشینم و بنویسم ... راستی یادم رفت ... سلام خب ، از کجا شروع کنم ..؟؟؟ آهان ... از صبح می گم که بابا و مامان منو خواب آلود بغل می کنن ، میذارن تو ماشین ( که جدیداً عوض شده) و می برن خونه ی مامان جون اینا ....یعنی پیشه خاله هام .... به محض اینکه می رسم اونجا ، زود می خوابم که خوابم خراب نشه !!! حول و حوش ساعت ۱۰ صبح از خواب بیدار می شم و جیغ و داد برا شیر .... فی الفور یه شیشه شیر داغ آماده می کنن و من میخورم .... بعد سرحال میشم... میدونین که من تازگی ها راه می رم ... چه باحاله ! می رم طرف تلفن ، گوشی رو بر میدارم و ادای تلفن کردن بابا و مامان رو در میآرم ... یه توپ دارم ، راه راه که بابام برام خریده ، خیلی دوسش دارم ، بابام بمحض اینکه از سر کار میآد با این توپ باهام بازی می کنه .... می رم و تنهایی باهاش بازی می کنم ... بمحض اینکه تلویزیون یه ترانه پخش می کنه ، میرم پای تلویزیون و یه کم اروبیک !!! انجام میدم.... ظهر که شد خاله هام یکی یکی پیداشون میشه و ماچ و ملیچ و بغل و ایندست اون دست تا اینکه ناهار بخورم و یه کم دوغ و بعدش خواب.... یه پتو دارم که از بچگی خیلی دوسش دارم و فقط با این پتو خوابم میبره ....میخوابم تا بعد از ظهر که دیگه متظر بابا و مامان می مونم تا بیان ... کم کم داره حوصلم سر می ره که یهو بابا و مامان پیداشون میشه ، جیغ و ویغ و بغل و ماچ وبوسه و بعدش می برنم بیرون ، یه پارک هست ، بابام منو می بره آب بازی و فواره و اینا .... بعد باهاشون می رم خونه ی دوستاشون ، یا اقوام و آشنایان ، دیگه دیر وقت شده ... بابا و مامان و خودم سه تایی خسته ... میخوابیم ...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط بابای آرمینا
|
|
||