|
|
|
|
|
برای خودم هم سخته ... از روز هفتم اردیبهشت ( تولد آرمینا ) تا به امروز نتونستم مطلبی بنویسم ... متأسفانه توی این مدت درگیر چند مراسم عزاداری همزمان بودیم که واقعاً روحیه مون خسته شد ... اصلاً حوصله ی اینترنت و نوشتن رو نداشتم ... خیلی سخت گذشت...خیلی...
نمی خوام با این حرفها دلگیرتون کنم ... حیفه که توی این دنیای شاد بچه ها ، بیام و از این مطالب بنویسم ، فقط می خواستم دلیل ننوشتنم رو بگم...خوشبختانه این روزها حال و روزمون بهتر شده ... می خواستم چند عکس جدید از آرمینا خانوم با دوچرخه ش - که برا تولدش براش خریدیم - بذارم ، ولی سایتی که عکسا رو آپلود میکرد مشکل داره ... میذارم یه وقت دیگه ... ( البته به همین زودی) . این روزها آرمینای ما شروع کرده به حرف زدن ! ... فیلم میذاره تو دستگاه ... فیلم در میآره ... تمیزشون میکنه ... تازگی داره فیلم های گارفیلد رو نیگاه میکنه !... خیلی خوشش اومده ... وقتی از سر کار می رم خونه و میدوه و خودشو میندازه تو بغلم ... نمی دونین چه کیفی داره .... همه ی خستگی کار از تنم بیرون میره ... دستش رو میگیرم و میبرمش بیرون ... باهاش حرف می زنم ... باهاش می دوم ...باهاش بازی می کنم ... و بعد با کلی خرید آدامس و چیپس و آب پرتقال و ... بر میگردیم خونه .... نوشتن این مطالب بدون عکساش فایده نداره ... پس بقیه ش بمونه تا با عکساش برگردم... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط بابای آرمینا
|
|
||