تبليغاتX
آرامش ما

آرمينای ما آرامش ماست و آرامش ما آرمينای ماست
همیشه آذر ماه ، برای من و آرمینا و مامانش یه ماه مخصوصه.... یه دغدغه ای میآد سراغم که حالا چی بنویسم ..چیکار کنم .. چه مطلبی برای این ماه خوبه و از این افکار گوناگون...

یهو کی بورد رو می گیرم و مثل الان همینجوری می نویسم ... بله

آذرماه هر سال سالگرد وبلاگ آرمیناست... وبلاگی که گاهی پر از نوشته و عکسه و گاهی هم ( مثل این روزها ) خالی از هیچ!

بعضی موقع واقعاً نوشتن نمی آد .. نمی دونم شاید شما هم این حس بهتون دست داده که حوصله ی نت رو نداشته باشین... چند وقتی بود اینترنت زده شده بودم .... فقط و فقط " رید آنلی" ... از وقتی که دوربین عکاسی مون هم گم شد ... حتی نتونستم عکسای با کیفیت و جدیدی از آرمبنا هم بذارم ...

این عکسا هم همه اش با موبایل گرفته شدن ( اِ... نمی دونستین؟)

به هر ترتیب سه سال گذشت ... توی این سه سال از بسیاری از وبلاگ های دوستان درس ها یاد گرفتیم ... به اینجا و اونجا معرفی شون کردیم ... با بعضی هاشون از نزدیک آشنا شدیم ... خلاصه اینکه وبلاگ چیزه خوبیه!!!

... و اما آرمینا

که این روزها دیگه کلاً ترانه خوان شده و هر آهنگی که پخش میشه ... باهاش می خونه ...

جمله بندی هاش هنوز بعضی وقتا کامل نیست ... ولی مثلاً گاهی وقتا یه چیزهایی هم میگه که با خودم می گم اینا رو از کجا یاد گرفته ! مثلاً یه روز توی تلفن با یه بغض توی گلو به من گفت : " بابا ... امروز رفتی و منو تنها گذاشتی " !!!

یه دوستای بخصوصی داره که فقط اونا رو به عنوان دوست می شناسه ... مثل "صبا" ، " درسا" ، " سینا " ، " فاطمه " ، " مهدیس "

نقاشی هاش داره روز به روز بهتر میشه ( میگن به باباش رفته ... میگن!! ) هر برگ کاغذی و ماژیکی که گیر میآره ... سریعاً چشم ... چشم... دماغ ... لب ( با رژ لب قرمز !!) بعد یه درخت اینورش !!! و دو پرنده تو آسمون ... با یه دو تا هم ابر !!! ( چه ربطی به دارن ... نمی دونم )

حالا بعداً از نقاشی هاش چند تا اسکن می کنم .. می ذارم تو وبلاگ ... فعلاً اینا رو داشته باشین :

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط بابای آرمینا  |