تبليغاتX
آرامش ما

آرمينای ما آرامش ماست و آرامش ما آرمينای ماست

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 9:21 قبل از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

چه لطيف است حس آغازی دوباره،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيبای آغاز تنفس

و چه اندازه عجيب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز

                                            روز ميلاد
                                                                 روز تو!
              

                                                     روزی که تو آغاز شدی!

 


تولدت مبارک  آرمینای عزیز 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

تولد عید شما مبارک

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 9:21 قبل از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 9:23 قبل از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

همیشه آذر ماه ، برای من و آرمینا و مامانش یه ماه مخصوصه.... یه دغدغه ای میآد سراغم که حالا چی بنویسم ..چیکار کنم .. چه مطلبی برای این ماه خوبه و از این افکار گوناگون...

یهو کی بورد رو می گیرم و مثل الان همینجوری می نویسم ... بله

آذرماه هر سال سالگرد وبلاگ آرمیناست... وبلاگی که گاهی پر از نوشته و عکسه و گاهی هم ( مثل این روزها ) خالی از هیچ!

بعضی موقع واقعاً نوشتن نمی آد .. نمی دونم شاید شما هم این حس بهتون دست داده که حوصله ی نت رو نداشته باشین... چند وقتی بود اینترنت زده شده بودم .... فقط و فقط " رید آنلی" ... از وقتی که دوربین عکاسی مون هم گم شد ... حتی نتونستم عکسای با کیفیت و جدیدی از آرمبنا هم بذارم ...

این عکسا هم همه اش با موبایل گرفته شدن ( اِ... نمی دونستین؟)

به هر ترتیب سه سال گذشت ... توی این سه سال از بسیاری از وبلاگ های دوستان درس ها یاد گرفتیم ... به اینجا و اونجا معرفی شون کردیم ... با بعضی هاشون از نزدیک آشنا شدیم ... خلاصه اینکه وبلاگ چیزه خوبیه!!!

... و اما آرمینا

که این روزها دیگه کلاً ترانه خوان شده و هر آهنگی که پخش میشه ... باهاش می خونه ...

جمله بندی هاش هنوز بعضی وقتا کامل نیست ... ولی مثلاً گاهی وقتا یه چیزهایی هم میگه که با خودم می گم اینا رو از کجا یاد گرفته ! مثلاً یه روز توی تلفن با یه بغض توی گلو به من گفت : " بابا ... امروز رفتی و منو تنها گذاشتی " !!!

یه دوستای بخصوصی داره که فقط اونا رو به عنوان دوست می شناسه ... مثل "صبا" ، " درسا" ، " سینا " ، " فاطمه " ، " مهدیس "

نقاشی هاش داره روز به روز بهتر میشه ( میگن به باباش رفته ... میگن!! ) هر برگ کاغذی و ماژیکی که گیر میآره ... سریعاً چشم ... چشم... دماغ ... لب ( با رژ لب قرمز !!) بعد یه درخت اینورش !!! و دو پرنده تو آسمون ... با یه دو تا هم ابر !!! ( چه ربطی به دارن ... نمی دونم )

حالا بعداً از نقاشی هاش چند تا اسکن می کنم .. می ذارم تو وبلاگ ... فعلاً اینا رو داشته باشین :

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

در انتظار آیس پک!

یه ژست برای عکس !

ساحل زیبای دیلم

دیلم

آب بازی در دریا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

امروز ... ۷ اردیبشهت ... ۳۶ ماه و ۱۶۰ هفته و ۱۱۲۳ روز و ۲۶۹۴۲ ساعت از تولد آرمینا خانوم ما گذشت !

روز چهارشنبه بود .. ساعت ۱۱ صبح و برابر با ۳۰ مارچ سال ۲۰۰۵ میلادی  ..

دخترم ... تولدت مبارک

امروز روز قصه سازیست
زیرا که زیر درخت نارمک سه تار میبافند
خاطره ای وهاج* میشود
و عشق را در روزهای عاشقی بیاد میاورد
در عین حالی که بهار نزدیک است
یاسمین یاس را میبوید...ماه میتابد
ومنتظر میماند تا تولد شدن به ناز
کبوتر بخانه میاید 
...وول میخورد...لبخند میزند...در روشناییها پا به پا میکند...برمیخیزد....قد میکشد.

یک ساله میشود
میبالد...میاید
الفبا به گوشش زمزمه میشود
جرات میکند
دوام میباید
و روز بروز شیرین تر میشود 
۲ ساله میشودو ناقوس خوبی و بدی دنیا در گوشش موج میزند
۳ساله میشود
 و زمانی که گلها رو لمس میکند
طراوت و شادی گلها بر او مینشیند
گل میشود...و میخندد
..............................................................

* وهاج به معنی ...درخشان شدن و شفاف شدن/ روشن شدن

اینم یه عکس از آرمینا در ۷ماهگی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

خیلی دیر شد... می دونم .... همیشه قبل از عید و بعد از ایام تعطیلات نوروز ، اینقدر درگیر کارهای خونه و مهمونی و مسافرت و ... می شیم که هم وقت وبلاگ نویسی کم میشه و هم حوصله اش....

سال نو رو از طرف خودم و خانواده به تمامی دوستان و آشنایان وبلاگی و غیر وبلاگی تبریک می گم و برای همه در این سال جدید ، آرزوی توفیق و روز به روز بهتر شدن دارم .

امسال که ایام نوروز رو با آرمینا خانوم و مامانش به مسافرت رفتیم ... شیراز و اصفهان

به قرار اطلاع شیراز در نوروز امسال پذیرای ۴ میلیون مسافر بود که من و آرمینا و مامانش ۹۹۹ر۹۹۹ر۳ نفر بودیم و آن یه نفر آخر نمی دونم کی بود !!!

خلاصه اینکه خیلی خیلی خوش گذشت ... یه بعد از ظهر هم رفتیم قم ، بر سر مزار پدرم و فاتحه ای خواندیم و برگشتیم به سوی جنوب ....

اینم عکسا

این طاووس هم به همه یه حالی داد و پرهاش رو باز کرد!

باغ پرندگان - اصفهان ( روز سیزده بدر )

اصفهان - مسجد شیخ لطف الله

شیراز- باغ جهان نما ( درحال خوردن چاغاله بادوم )

شیراز - همون باغ

شیراز - دروازه قرآن

لحظه ی تحویل سال

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینكه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم.
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیكه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم… آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!


نتیجهء اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند

 

همسر عزیزم

عشق را با تو آغاز کردم و عاشق شدن را از تو آموختم/ کدامین شاخه گل زیبا را تقدیمت کنم/ که وجود عاشقت عطر تمام گلهاست/قشنگترین گلهای دنیا تقدیم تو باد. ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

اینم نقاشی هاش ....

اینجا هم نشسته و با دوچرخه ش عکس گرفته

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

بله ... وبلاگ آرمينا دو ساله شد ... دو سال پيش يكي از دوستان پيشنهاد ايجاد وبلاگ را براي آرمينا داد و اين شد كه در اين دو سال از آرمينا نوشتيم ، از بازي هاش ... از شيطوني هاش ... از نقاشي هاش ... و اين روزها از حرف زدنش !! همين ديروز با مامانش رفته بوديم بانك ، طبق معمول !‌ مامانش رفت كه پول بگيره ... از آرمينا پرسيدم : " مامان كوش ؟ " ... گفت : " مامان .. رفته پول بخره " !!!!!

كلي خنديدم ...

.

يكي از دوستان براي هديه ي دومين سال تولد وبلاگ ، قالب وبلاگ رو به اين شكلي كه هست تغيير داد ... خودش در مورد لوگوي وبلاگ ميگه : " قابلی نداشت دوسالگی خود آرمینا جون و وبلاگش مبارک راستی لوگو بالا می گه که آرمینا خیلی باباییه و باباش هم خیلی آرمینایی.
فکر کنم مامان آرمینا این لوگو رو ببینه حداقل پوست بابا کنده است.ما که بی تقصیریم ."

خب... شما براي دومين سال تولد وبلاگ آرمينا خانوم ، چه چيزي رو هديه مي كنيد ...؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

اینم اولین عکس پرسنلی از آرمینا خانوم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

 از بس علاقه پیدا کرده به کانال ماهواره ای ‌Baby  ، عکسش رو از طریق سایت همون برنامه براشون فرستادم که نمایش داده بشه و براش تولد بگیرن !!!

اینم عکساش در برنامه ی Baby 

ابتدای برنامه تبریگ میگه و دو سالگیش رو نشون میده

بعد یه پروانه ( آرم کانال  Baby ) یه کارت میاره در خونش و آرمینا از پنجره کارت رو میگیره !

بعد میآد پایین و یه قطار به همراه تعدادی پرنده و ... آرمینا رو همراه خودشون می برن

بعد یه بالون تو آسمون پیدا میشه که یه خرگوش توشه و برا آرمینا دست تکون میده و میآد پایین و آرمینا رو می بره تو آسمون و از بالای کوه و دشت رد می شن

آرمینا از قطار پیاده میشه و سوار بر بالن به طرف محل برگزاری جشن تولد میره ، خورشید خانوم هم همه جا مواظبشه !

به محل جشن می رسن ، اونجا خیلی ها منتظرش هستن ، زرافه ی خوشگل ، گنجیشک کوچولو ، پروانه خانوم ، خورشید مهربون ، لاک پشت و ...

خرگوشه پیاده میشه و با کبریت ، شمع تولد آرمینا رو روشن میکنه

شمع روشن میشه و همه خوشحال از اینکه برای آرمینا جشن گرفتن بالا و پایین میپرن و تمام صفحه ی تلویزیون پر از بادبادک های رنگی و گل و ... میشه و ..............تمام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

هوای جنوب کم کم داره سر میشه و آرمینا خانوم ما هم هر روز لباس های زمستونیش رو در می آره و می پوشه ، شال و کلاه می کنه و میگه : " بابا بی بیون " ( بابا بریم بیرون )

با هزار کلک و ادا و اطوار درآوردن شال و کلاهش رو در میآرم و بهش می گم که هنوز زوده بابا که اینا رو بپوشی و ...

چند روز پیش بردمش یه پارکی که نزدیک مون هست ( پارک ارم ) اونجا دو تا قو هست که آرمینا خیلی دوسشون داره ، میگه " بابا بیم بشون قذا بدیم " ( بابا بریم بهشون غذا بدیم ) ... خلاصه ما هم کمی نون خشکه و ... بر میداریم و می ریم سراغ قوها ....

اینم چندتا عکس جدید از آرمینا خانوم :

پ ن : عکس ها همگی با موبایل سونی اریکسون پی ۹۹۰ آی گرفته شده اند ( اینم تبلیغ برای سونی اریکسون )

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

پس از شنا در درياي جنوب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

معمولاً بعد از ظهر ها که از سر کار بر می گردم .. خوابه ! می پرسم چه مدته که خوابه ؟ اگه از خوابش دو ساعت گذشته ، می رم سراغش و اینقدر تو گوشش حرف می زنم و این ور و اونورش می کنم تا کم کم از خواب بیدار شه ... بعضی وقتا هم وقتی صدامو می شنوه ، از خواب بیدار می شه و میآد تو بغلم ، وقتی که بیداره که از قبل خودشو آماده می کنه ، خوشگل ترین لباسشو می پوشه و دم در منتظر می مونه تا من برسم و با جیغ و داد و صدا زدن مامان که " مامان .... بابا اومد " خودشو میندازه تو بغلم و آخرین نقاشی که کشیده یا لباس نویی که پوشیده یا کارخرابی که کرده رو بهم نشون میده .

بعد از یه کمی استراحت ، سوار ماشینش می کنم و با خودم می برمش بیرون ... دیگه کم کم داره جملات رو کامل می گه !! خیلی خیلی هم بابایه !!!  نمیذاره هیچکس جلوی ماشین بشینه ، فقط خودش باید بشینه و با کمی اغماض ! مامانش ...

دیگه از " سیندرلا " و " گارفیلد " و " باب اسفنجی " و " کلاه قرمزی و سروناز " و ... خسته شده و کانال ماهواره ایی ‌‌Baby  رو کشف کرده !! البته کانال خوبیه و شاید کمی هم به یادگیری زبان انگلیسی به بچه ها کمک کنه ... ولی یه وقتایی که ما باید سریالی ، فیلمی ، چیزی ببینیم .. خانم گیر می ده که Baby ! خلاصه تا ساعت یک و دو نیمه شب Baby نگاه می کنه تا دیگه جلوی تلویزیون خوابش ببره !!!

دعوا هم که می کنه ، اولین جمله ای که می گه اینه : " دوست ندارم " !! بعدش هم قیافه اش اینجوری میشه

بعضی وقتا هم که خانم حوصله اش سر می ره ... میگه : " بابا ... نی نای نای " بعدش باید کانال عوض بشه و بریم سراغه PMC  و ...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

 ملاقات پس از يك سال ، با "درسا"

بولينگ عبدو

عاشق نقاشي روي ديوار

شهروند

يك بوسه ي عاشقانه

شگرد عكس گرفتن!

ميلاد نور

يه قهر دوست داشتني!

يكي هم براي " درسا"

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط بابای آرمینا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط بابای آرمینا  |