تبليغاتX
آرامش ما

آرمينای ما آرامش ماست و آرامش ما آرمينای ماست
دختر چهل گیس بهار

سرخی خوش رنگ انار

                                        دردونه ی ماه و نسیم                    

                                                                               عطر همیشه موندگار

پیرهن آسمون به تن

فرشته ی زیبای من

                                        غروب خستمو ببر

                                                                              تا شب مهتابی شدن

 

تا دنیا دنیاست دل من فداته               اون دلی که عاشق خنده هاته

 

اون که شدی نیلوفر باغ ترانه هاش    منم

منی که سر سپرده ی اون دو تا چشم روشنم

 

تا چشمهای تو هست کسی ماه رو به رو نمی زنه

نیلوفر ترانه ها  

                         خدای دنیای منه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط مامان آرمينا  | 

سلام... امروز من کی بورد بدست شدم تا بنویسم ... از غیبت طولانی ، از مسافرت ، از آرمینا و ....

بعد از مدتی ننوشتن ، یه کم سخته که از کجا شروع کنم و از چی بگم .... توی این مدت غیبت درگیر جابجایی خونه ، درگیر درس و دانشگاه همسر ، درگیر مسافرت و وو... بودیم .

دوستان زیادی چه از طریق کامنت در نظرات وبلاگ ، چه حضوری و تلفنی ، پیگیر آپ دیت وبلاگ بودن و از اینکه در این مدت مرتب به وبلاگ سر می زدن و احوال ما رو جویا می شدن ، صمیمانه سپاسگزارم .هر چند که هر وقت فرصت کوچیکی که پیدا می شد ، به وبلاگ ها سر میزدم وحتی گاهی کامنت هم می نوشتم ! ولی باز این فرصت مثل حالا ، که با فراغ بال ! دارم می نویسم ، پیش نیومد.

بعد از تولد آرمینا( که به دلیل گرفتاری ها! نتونستیم براش یه جشن مفصل ! بگیریم و به یه جشن ساده ی خودمونی تبدیل شد ) یه مسافرت بسیار خوب و به موقع به ما پیشنهاد شد ، با کمال میل پذیرفتیم و همراه با خانواده بابام اینا ! همگی با هم به « مشهد » رفتیم .

اولین بار بود که با شروع زندگی جدید ، مسافرت به شهر زیارتی مشهد را به همراه آرمینای عزیز تجربه کردیم . مراکز خرید بسیار شیک و زیبایی که چشم نواز بود و جیب خالی کن! در جذب مسافران با هم رقابتی تنگاتنگ داشتند !! « الماس شرق » ، « پروما » ، « بازار بین المللی » ، « مغازه های لوکس بلوار سجاد » و .... همگی با امکاناتی بسیار متنوع پذیرای مسافران بودند .

« شاندیز » ... نامی آشنا برای تمامی کسانی که به مشهد سفر کرده اند و یا تصمیم به مسافرت دارند ، شاید کمتر کسی باشد که با مسافرت به مشهد ، سری به شاندیز نزده باشد و از « شیشلیک » های معروف آن میل نکرده باشد .

« مجموعه ی پدیده » محلی بی نظیر در شاندیز برای صرف ناهار و شام ! با محیطی بسیار شادی آور و دلنشین ، با دکوراسیونی به اشکال « آلاچیق » در فضای باز ، در کنار جوی های آب روان و صدای پرندگان ، که هارمونی بسیار زیبایی را در کنار هم ایجاد کرده است .

... و اما آرمینا

این فرشته ی مهربون و آرام ما که این روزها حرف زدنش گل کرده و باباش که از سر کار که به خونه می آد ، تمامی اتفاقات ریز ودرشت رو براش توضیح می ده ! بازی هاش تغییر کرده و تبدیل شده با نقاشی با کامپیوتر !! ...دیگه برنامه ی Baby  رو نیگاه نمی کنه !! و به برنامه های کارتونی که شبکه ی Boomerang پخش می کنه ، علاقه نشون می ده ، شعر خوندنش « یه توپ دارم قلقلیه .... » نیست و اگه بهش بگی چه شعری بلدی ، میگه « امشم ، امشم » ... میگی : بخون .... ومیخونه : « امشم امشم تو در راه .... عمبه جدایی توتاه ..... امشم میام به دیدا ... پیشباز تو فدودگاه ... نننننننه ننه »

به هیچکس اجازه ی دست زدن به موبایل مامان و بابا رو نمی ده ..... به راحتی آب خوردن ! با موبایل عکس می گیره و بعدش هم با رفتن به Gallery  اونو بهت نشون می ده !! خاموش وروشن کردن تلویزیون ، کانال عوض کردن ، کم و زیاد صدا وcd عوض کردن ، حتی تمیز کردن اونا ( یه « ها» می کنه و بعدش هم با گوشه ی لباسش cd  رو تمیز می کنه ! ) خلاصه اینکه از همین حالا به وسایل الکترونیکی علاقه ی خاصی داره

یه روز دیدم داره با کامپیوتر نقاشی می کشه و با برنامه ی معروف Paint نیست !! دقت که کردم دیدم برنامه PowerPoint رو باز کرده و از جایی که خودم هم تا حالا بهش دسترسی نداشتم !! داره نقاشی می کشه ! و خیلی برام جالب بود .

دیگه لباس های بیرون رفتنش رو خودش انتخاب می کنه ، موقع خواب میدونه که باید لباس بیرونش رو عوض کنه ، لباس راحتی بپوشه و بخوابه ....به نقاشی که فعلاً علاقه ی زیادی نشون می ده ، شاید هم مقتضای سن بچه های سه ساله هست ولی آدما رو به یه سری مشخصات خاص میکشه ... مثلاً هر وقت باباش رو می کشه همیشه یه عینک هم واسش میذاره !! یا خودش رو که میکشه ، همیشه با یه دامن گل گلی !!

امروز آرمینا سه سال و سه ماه و ۶ روزش هست ، همچنان با پتوش می خوابه و اگه نباشه باید هرجور که شده این پتو بدستش برسه والا خواب بی خواب !!

مامان بازی رو هم خیلی خوب بلده آرمینا میشه مامان و باباش هم پسرش !! اگه من همبازیش باشم ، میشم دخترش و بازی شروع میشه دترم (دخترم) بیا چایی برات ریختم پسرم  بیا موهات رو شونه بزنم و بعد تلفون رو برمیداره وشروع میکنه به صحبت کردن "سلام خوبی چطوری چه خبر هیچی سلامتی  خوب بچه ها چطورند " و یهو می زنه زیر خنده وشروع به خندین می کنه اون هم خنده های زورکی وبعد هم میگه خوب دیگه کاری نداری خداسه یعنی خداحافظ . یه نگاه به من میکنه با خنده میره سمت اتاقش . برای اولین بار که متوجه این مدل حرف زدنش شدم اول برام خیلی بامزه بود و تو دلم کلی خندیدم اما یه خورده بیشتر که حرف زد دیدم داره ادای منو در میاره درست عین طوطی  .

بذار در مورد خار براتون بنویسم .

آرمینا گیج خواب بود و طبق معمول باید پتوش رو میگرفت جلو دماغشو بو میکرد تا خوابش ببره آرمینا روی پای من بود و خاله لیلا هم کنار ما لیلا به آرمینا گفت آنقدر پتو رو بوکردی که پتوت سوراخ شه مگه دماغت خار داره آرمینا شروع کرد به گریه من گفتم نه دماغ دختر من که خار نداره لیلا،بعد آرمینا گفت مامان دماخ خاله لیلا خار داره با گفتن این جمله همه زدن زیر خنده و این شد که حالا میاد در گوش من و یواشکی که مثلاٌ کسی متوجه نشه میگه مامان دماخ لیلا خار داره و دستش رو جلو دهنش میزاره و ریز ریز می خنده  بعد هم بلند میگه که همه بخندن . یه مورد دیگه که هست اینه که دائم در حال لباس عوض کردن و بستن روسری همین الان هم که دارم مینویسم بغل دستم ایستاده و میگه می خوام نتاشی بکشم و منو هل میده که برم کنار .

اینم گزارش تصویری:

در حال انتخاب اسباب بازی موزد علاقه - مشهد -مرداد ۸۷ - الماس شرق

بارگاه امام رضا (ع) - مرداد ۸۷

این دختر خوشتیپ رو می شناسین ..؟

در حال خرید - مشهد - مرداد ۸۷ - الماس شرق

سلام خانووم ... - مشهد -مرداد ۸۷ - هتل

اینم یه عکس هنری !! با موبایل توسط آقای پدر

زندان هارونیه - مرداد۸۷

گرمای مشهد - زندان هارونیه

شاندیز - مجموعه ی زیبای پدیده

شاندیز - مجموعه ی زیبای پدیده

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط مامان آرمينا  | 

اول سلام

دوم از اینکه این چند وقت نتونستم بیام و مطلب جدید بنویسم به خاطر یکسری مشکلات کاری و همچنین نداشتن اصل کاری یعنی ساعت اینترنت بوده و دیگه اینکه به فکر هستم حتماْ براتون           می نویسم مطلب برای نوشتن زیاد دارم اما وقت ندارم امیدوارم که توی این هفته مشکل اینترنت ما هم حل بشه و من بتونم راحت تر به وبلاگ سر بزنم

باز هم از همه شما دوستان عزیزم که به وبلاگ آرمینا سر می زنید و برامون کامنت های زیبا می گذارید ممنون و متشکرم .

مامان آرمینا

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط مامان آرمينا  | 

بعد از تموم شدن هر روز کاری که به خونه می خوام برگردم توی راه برگشت تنها کسی که تمام فکر منو به خودش مشغول می کنه آرمیناست نمی دونین وقتی که به خونه بر می گردم و مامانم صداش می کنه که آرمینا بیا مامان اومده گاهی اوقات هم منو به اسم کوچیکم صدا می زنه چطوری هر کجا که باشه خودش رو به طرف درب ورودی میرسونه و همین طور که می خنده روی زانوهای کوچیکش چهاردستو پامیاد که به من برسه نمی دونین که اون لحظه چه حسی به من دست میده انگار تمام خستگی های تنم همه پرواز میکنن ، نمی دونم چطور بگم انگار اون لحظه تمام دنیا رو به من دادن وقتی که بغلش می کنم خودشو به من می چسبونه و برای چند دقیقه ای هم سرش رو روی شونم می زاره بعدش هم برمی گرده و منو با اون چشمای گرد و قشنگش نگاه می کنه . که مامان باز که دیر اومدی خونه آخه من چقدر منتظر تو بمونم ، راست می گه خوب آخه من هم تقصیری ندارم بعضی اوقات مجبورم و تمام این کارهایی رو هم که انجام می دم به خاطر خود آرمیناست مجبورم گاهی اوقات اضافه کار بایستم مجبورم گاهی اوقات قبل از اومدن به خونه با بابا بریم و یک سری کارهای عقب افتاده رو انجام بدیم . اما روزهای تعطیل رو فقط توی خونه و با آرمینا می گذرونم .

نمی دونین چقدر حرف برای گفتن دارم اون هم از آرمینای کوچیکمون که دیگه داره برای خودش خانمی می شه . اون وقع که تازه به دنیا اومده بود و همه می گفتن به سلامتی مبارک و از این حرفهای روزمره تا می گفتن که انشاالله عروسیش دلم می گرفت ، نه نه نه فکر بد نکنین نه اینکه دلم نمی خواد که دخترم عروس بشه از اینکه یه روزی می خواد از پیشم بره دلم می گرفت . اونقدر که وقتی که نگاهش می کردم نا خودآگاه گریه می کردم و به باباش می گفتم چرا به دخترم هنوز به دنیا نیوده می گن انشاءالله عروسیش باباش می گفت مگه بده می گفتم نه ولی من دلم نمی خواد به این زودی به فکر رفتنش باشم حالا فعلاً بگن انشاءالله دانشگاه رفتنش تا بعد هم خدا بزرگه باباش هم می خندید و می گفت باشه هرچی که توبگی .

درست 9روز دیگه اولین سال تولد یه دونه دخترمون آرمیناست و منو بابا دائم به فکر این هستیم که جشن تولد دخملکمون رو چطوری بگیریم اول می خواستم که یه مهمونی مفصل باشه فکرش رو که کردم و به قول مامانم اون که هنوز چیزی از تولد و مهمونی نمی فهمه بذار یه خورده بزرگتر بشه که خودش هم بفهمه که دورو برش چه خبره و چی می گذره . نمی دونم فعلاً موندم که چه کار کنم شاید هم یه کیک خوشکل سفارش بدم و آرمینا رو ببرم آتلیه و چند تا عکس خوب ازش بگیرم و یه مهمونی چند نفره خودمونی بگیرم ، آره شاید این بهترین راه باشه .

(نمی دونم دوستان خواهش می کنم منو راهنمائی کنید .)

 

آرمینای ما در حال حاضر دوتا دندون بالا و دوتا پایین داره یاد گرفته که چند ثانیه ای رو بدون کمک وایسه وقتی بهش میگیم آرمینا گریه الکی کن الکی گریه می کنه و خلاصه کلی شیرین کاری های دیگه ..............

نمی دونین چقدر قشنگه و چقدر زیباست که ببینی که فرزندت موجودی که از گوشت و پوست و خون خودته چطوری بزرگ می شه چطوری راه می ره چطوری حرف می زنه وووو...........................

گاهی اوقات به باباش می گم یادته پارسال این موقع چه خبر بود چه دلهره عجیبی داشتیم  چه روزایی بود دخترک ما اولین نوه خانواده مادری بود برای همین خیلی زود خودشو توی دل بابا و مامانم جا کرد و خواهرام که نمی دونستن براش چه کار بکنن مخصوصاً خواهر کوچیکه که آرمینا رو خیلی خیلی دوست داره الان هم  اتاق آرمینا پر شده از نقاشی های رنگارنگ خاله منصوره .

یا به قول قدیمیها(( بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین )) 9روز دیگه دقیقاً ساعت 11روز 7 اردیبهشت آرمینای ما یک سالش میشه

از حالا تا 9 روز دیگه آرمینا خانوم تولدت مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط مامان آرمينا  |